تبليغاتX
کوچه شهر دلم
کوچه شهر دلم
غمم از وحشت پوسيدن نيست غمم از زيستن بي تو در اين لحظه ي پر دلهره است
قالب وبلاگ

جوانی با چاقو وارد مسجد شد . گفت:بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرماشد.بلاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :اری من مسلمانم.جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت :دنبال من بیا.پیرمرد بدنبال جوان راه افتاد و با هم جند قدمی از مسجد دور شدند.جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام انها را قربانی کند و به کمک احتیاج دارد.پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شدو به جوان گفت که به مسجد برو و شخص دیگری را برای کمک بیاور.جوان با چاقو خون الود به مسجد بازگشت و پرسید ایا مسلمان دیگری بین شما هست؟ افراد حاضر در مسجد که گمان میکردند جوان پیرمرد را به قتل رسانده نگاهشان را به پیشنماز دوختند. پیشنماز رو به جمعیت کرد و گفت:چرا نگاه میکنید...به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی شود...!!.


برچسب‌ها: مسلمان, نماز خواندن
[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 11:10 قبل از ظهر ] [ سمیرا ] [ ]

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد.

 

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد.

 

با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم

عطر بر خود زدم و غالبه سا رفتم و شد.

 

حمد را خواندم و آن مد "ولاالضالین" را

ننمودم ز ته حلق ادا، رفتم و شد.

 

یک دم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا، رفتم و شد.

 

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد.

 

"لن ترانی" نشنیدم ز خداوند چو او

"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد.

 

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بی چون و چرا رفتم و شد.

 

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم وشد.

 

مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید

فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد.

 

خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون

پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم و شد.

 

گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد.


برچسب‌ها: ديدار خدا كعبه
[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 11:30 قبل از ظهر ] [ سمیرا ] [ ]

پادشاهی از وزیر خداپرستش  پرسید:

بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه میپوشد و چه کار می کند؟ اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی. وزیر سر در گریبان به خانه رفت. وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟ و او حکایت بازگو کرد. غلام خندید و گفت: ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد!وزیر با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو؛

اول آنکه خدا چه میخورد؟ غم بندگانش را، که می فرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را برمی گزینید؟- آفرین غلام دانا. -

خدا چه میپوشد؟- رازها و گناه های بندگانش را- مرحبا ای غلام.

وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.
غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی. - چه کاری ؟- ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم. وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند. پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟

و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه که  وزیری را در خلعت غلام و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید. پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد...

روش هاي گوناگون و سازگاري براي درک و توصيف رخدادها در محيط و بازار کسب و کار وجود دارد. ديدگاههاي متفاوت مي تواند به عنوان اساسي براي شکل گيري ايده ها و مقاصد گوناگون مورد استفاده قرار گيرد. همان ايده هائي که گاه به موفقيت هاي بيشتر مي انجامد. زيرا مشاهدات جديد مي تواند نحوه درک ما را از محيط يا کسب و کار تغيير  دهد و اين تغيير مي تواند منجر به اقدامات تازه اي گردد. اين نکته شبيه نگاه کردن به درون منشور است. يک تغيير و حرکت کوچک مي تواند تمامي تصوير را تغيير دهد و چيز جديدي را آشکار سازد، زيباتر و هيجان انگيزتر از آنچه قبل از تغيير بوده است.

نتيجه: سعي کنيد براي اخذ تصميم از نقطه نظرات گوناگون بهره مند شويد زيرا همان موارد به ظاهر کوچک و کم اهميت از ديد ما، گاه مي توانند تاثير قابل توجهي در نتيجه تصميم داشته باشند. (با الهام از کتاب هنر برنامه ريزي کوانتومي)

[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 10:10 قبل از ظهر ] [ سمیرا ] [ ]
 
 
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
 
سهراب




روی گل شما به سرخی انار

شب شما به شیرینی هندوانه

خندتون مانند پسته

و عمرتون به بلندی یلدا

 یلدا پيشاپيش مبارک


[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 11:28 قبل از ظهر ] [ سمیرا ] [ ]


William Shakespeare Said :
ویلیام شکسپیر گفت :

I always feel happy, you know why?
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟

Because I don't expect anything from anyone
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم

Expectations always hurt ...
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ...

Life is short ...
زندگی کوتاه است ...

So love your life ...
پس به زندگی ات عشق بورز ...

Be happy
خوشحال باش

And keep smiling
و لبخند بزن

Just Live for yourself and ..
فقط برای خودت زندگی کن و ...

Before you speak ؛ Listen
قبل از اینکه صحبت کنی ؛ گوش کن

Before you write ؛ Think
قبل از اینکه بنویسی ؛ فکر کن

Before you spend ؛ Earn
قبل از اینکه خرج کنی ؛ درآمد داشته باش

Before you pray ؛ Forgive
قبل از اینکه دعا کنی ؛ ببخش

Before you hurt ؛ Feel
قبل از اینکه صدمه بزنی ؛ احساس کن

Before you hate ؛ Love
قبل از تنفر ؛ عشق بورز

That's Life …
زندگی این است ...

Feel it, Live it & Enjoy it
احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر

[ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 1:25 بعد از ظهر ] [ سمیرا ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سمیرا دختر حساسی است که عاشق شعر و شاعریه البته شعر نمیگه ولی متن ادبی می نویسه.
تبادل لینک؟ اگه میخوای دستا بالا!!!


تبادل لینک