کوچه شهر دلم

غمم از وحشت پوسيدن نيست غمم از زيستن بي تو در اين لحظه ي پر دلهره است

 

بیش از هفت میلیارد نفر بر روی زمین زندگی می کنند
تو روز خودت را بخاطر یک نفر خراب نکن؛ همواره عاشق باش
تمام غصه ها دقیقا از همان جایی آغاز می شوند که ترازو
بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت.
اندازه می گیری!
حساب و کتاب می کنی !
مقایسه می کنی !
و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آنجا که زیادتر دوستش
داشته ای ،که زیادتر دل داده ای ،که زیادتر گذشته ای ،
که زیادتر بخشیده ای ،به قدر یک ذره ،یک نقطه ،
یک ثانیه حتی !
درست از همانجاست که توقع آغاز می شود
و توقع آغاز همه ی رنج هایی است که به نام عشق می بریم ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط سمیرا|

گاهی آنقدر در روز مرگی غرق می شویم که فراموش می کنیم

ساده ترین داشته های ما شاید آرزوی فرد دیگری باشد

ما از امر ونهی پدر کلافه هستیم و

دیگری در آرزوی شنیدن صدای پدرش

ما از باب میل نبودن غذا به جان مادرمان غر می زنیم و

دیگری در حسرت صدا کردن نامش وشنیدن جوابش

از گرما می نالیم

از سرما فرار میکنیم

در جمع ازشلوغی کلافه می شویم .

ودر خلوت از تنهایی بغض می کنیم .

تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و

آخر هفته هم بی حوصلگی مان را گردن غروب جمعه می اندازیم .

شاید بهتر باشد گاهی فکر کنیم همه زندگی مان معجزه است .

همین که میخوابیم ،  بیدار می شویم نفس میکشیم ،

همین که خورشید طلوع میکند ؛ مهتاب میتابد ،

باران بی منت می بارد

 

تمام اینها بهانه ی ساده ای است برای یک لبخند .

 


 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط سمیرا|


 

آدم‌ها با دلایلِ خاصِ خودشان به زندگی‌ ما وارد میشوند

و با دلایلِ خاصِ خودشان از زندگی‌ِ ما می‌‌روند

نه از آمدن‌ها زیاد خوشحال باش ،

نه از رفتن‌ها زیاد غمگین

 

تا هستند دوستشان داشته باش

 به هر دلیلی‌ که آمده اند

 به هر دلیلی‌ که هستند

 

بودنشان را دوست داشته باش ... بی‌ هیچ دلیلی‌

شادمانی‌های بی‌ سبب ،

همین دوست داشتن‌هایِ بی‌ چون و چراست

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط سمیرا|


نمی دانم چرا اینقدر زود دلم برایت تنگ می شود....تو که از جان هم به من نزدیک تری...

تو که در نفس هایم نفس می کشی...تو که از چشم من دنیا را نگاه می کنی...

تویی که از آبی ترین آسمانها عروج کردی تا بودنت را، ارزانی تنهاییم کنی...

تویی که مرا از تاریک ترین اعماق این دریای همیشه طوفانی، تا حقیقت شیرین نور و گرما بالا آوردی...

و بعد آمدنت، همیشه دریا آرام است و ساکت...

نه غرش موجی و نه بیقراری قایقی بر روی آب برای رسیدن به ساحل...

که تو خود ساحلی هستی بی پایان...دورادور این بیکرانه تلاطم های گاه و بیگاه....

و زورق سرگردانی ام را، از اسارت جوش و خروش های سر به هوا نجات دادی...

نمی شود درک کرد...

نمی شود فهمید ، راز این دلتنگی را

این روزها اگر بغضی ترک می خورد....اگر غمی جدید زائیده می شود...

اگر آهی از تارهای داغدیده ی سازم بر می خیزد...

بدان همه برای توست...

برای تویی که نمی دانم روزی خواهد رسید که چشمانم را با ردّ نگاهت، متبرک کنی...

و من چشم انتظار آن لحظه، هر گاه باران ببارد، صدایت می زنم...

نه با نوای زبان...که با نوای دل...چرا که تو درون منی...و دیگر نیازی به آوا و کلام نیست....

http://tandis-eshgh.persiangig.ir/image/2zsqws4.jpg

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 8:20 قبل از ظهر توسط سمیرا|

 
 
اکنون که قلبم شوق دیدار تو را دارد
و حس زیبایی به نام "پرواز به سوی تو" در من جاریست،
می خواهم که لحظه لحظه ی زندگیم بوی تو را داشته باشد.
دوست دارم تا محنت های این دنیای تاریک را پشت سر بگذارم و به سویت پرواز کنم، به سوی تو که آرام بخش قلب ناآرام و تنهای منی...

 
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط سمیرا|

 
تو را دوست دارم نگاهت را ، کلامت را و آغوش مهربانت را تو را دوست دارم به اندازه تمام رنگهاي زيباي دنيا نه کم است به اندازه تمام زيباييهاي دنيا نه باز هم کم است تو را به اندازه تمام دنيا دوست دارم
من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس کردم در هر نفسم عطرت را حس کردم و با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را زندگي کردم ديگر در پس کوچه ها خاطراتت جستويم نکن ، مرا نخواهي يافت
که من در تو محو شدم و چه درآميختن زيبايي
 
 
نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط سمیرا|

هق هق فرو خورده ام را در بغض نارس گلو می کشم. بی تابی های سرکشم را در زندان چشم هایم به بند می کشم. فریادهای در گلو مانده ام را به خاموشی نهیب می زنم و هر روز در آینه چشمانت تکرار می شوم. اگر چه دور از من هستی ولی زندگی بدون لمس لطیف بودنت بی معناست.

من در شب گریه های بی کسی و دلتنگی هایم در باران پاییزی چشم هایم را می شویم و تو را خسته از جستجوی بی پایان در خود می جویم.

و

           هر روز

                         همیشه

                                         و

                                                هنوز

                                                      دوستت دارم

 دوستت دارم

 

تا کی از درد نبودن هایت
بنشینم به قلم فرسایی

تا کجاها بنویسم برگرد
تا کی انگار کنم می آیی

مده آزار مرا چونکه تو را
نکند مردن من تاثیری

آه تاوان کدامین گنه است
که تو از زندگی ام می گیری

به خدا یک سرم و یک سودا
نیست جز بودن تو در سر من

سایه پرورده بیا کاری کن
سایه افکنده غمت بر سر من

رفته دیگر ز تنم گرمی عشق
شکل من شکل چراغی خاموش

تا کجاها بنویسم آری
با دو زانو شده ام هم آغوش

گاه گویم به خودم دیوانه
تا به کی در غم او می سوزی

ولی انگار دلم می گوید
که تو از دور می آیی روزی

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط سمیرا|


آخرين مطالب
» ببخشيد شما ثروتمنديد؟
» رنج هایی به نام عشق
» هرگز به آدم ها نخند !!
» برای یک لبخند
» خدایا دست‌ دلم‌ را می گیری؟
» پدر که باشی...
» شادی در تنهایی نیست
» دایره دوستان
» استوار بودم و تنومند!
» بیشمارند آنهایی که نامشان آدم است...

Design By : Pichak